خرید بک لینک
میدونم اول از همه باید از همتون عذر خواهی کنم که جواب این چند وقت کامنت هارو ندادم .. بتونم فردا جواب میدم و نمیزارم اینطور بمونه ..راستش الانم برام نوشتن سخت شده .. بهترین دوستم داره مهاجرت میکنه.. ٫ خب درسته که خوشحالم براش اما حس دلتنگی گریمو درورد.. ولی یه چیزی این وسط هست.. که میخوام صادق باشم حداقل با خودم.. اینکه بعد دلتنگی حسی که سراغم اومده حسرت اینه که من برای موفقیت خودم هیچکاری نکردم ولی دوستم کرده .. اون باشگاه رفت ، زبانش رو تقویت کرد و حالا هم داره میره... راستش سارا دلش همه اینارو میخواد .. منم دلم میخواد ... منم میخوام .. دوست دارم منم تو زندگیم پیشرفت کنم ...

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 18:25

این روزا اینطوریم که :دلم یه جای کوچیک امن میخواد که فقط برای خودم باشه و کسی واردش نشه ..این روزا احساس امنیت ندارم .. نمیدونم این ذهنمه بهونه چینی میکنه یا واقعا واقعیت داره .. حس میکنم هیچ کجا برای من نیست .. شاید همین یه وبلاگ برای من باشه که ناشناس تقریبا همه حرفامو میزنم ..این روزا دستم به کاری نمیره .. و من دائم عذاب میکشم .این احساس چیه!؟ افسردگیه!؟من حتی دیگه اتاقمم ندارم.. ببخشید جدیدا دائم غر میزنم .. اینجا نگم کجا بگم ..

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 18:25

میدونید من حتی با وبلاگم هم قهرم...

احساس میکنم حتی وبلاگمم ازم متنفره .. همه ازم متنفرن...من دردامم ازم متنفرن..

من لیاقت دوست داشته شدنو ندارم .. تو این شرایط هم که پیش اومده بیشتر بی اهمیته این حالم

من مهم نیستم...

برای هیچکس

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 21:50

همون روزای اول بود درست دو سه روز بعد مرگ مهسا امینی، استوری ها شروع به زیاد شدن کرد … اولش هیچی جدی نبود … اون روز چیزی نمیدونستم و حتیمرگ مهسا امینی یه جورایی اتفاقی میدونستم ! همون بهونه که آوردن رو باور کردم ناراحتی قلبی بود، مشکل مغزی یادم نیست… از اینجا دیگه اتفاقا یادم نیست.. فقط حرفای آخرم با یکی از دوستام رو یادمه اتفاقا از خانواده ال جی بی تی بود ( نانباینری ) .. استوریگذاشت چرا برای مرگ یکی اینطور میکنید . گفتم خب این طبیعی نیست نه گشت ارشاد نه مرگ دختر توسط این فرقه .. گفت سارا تو منومیشناسی .. منم مخالفم اما ادما اینطور خودشون رو به کشتن میدن.. من مخالف این تظاهراتم.. بعد چند وقت استوری گذاشت درمورد پلیسیکه آتیش زدن .. گفت چرا این کارو میکنید اونم خانواده داره.. من که خیلی خشمگین بودم گفتم چطور اونا مردم رو بکشن.. حالا یکی اینطورشده صدات درومده… اینطور متوجه شدم پدر اونم جز پلیسه.. بدون حرفی همدیگرو انفالو کردیم .. اونجا دیگه رد دادم.. این شخص برام عجیب بود.. چون هم دلش با مردم بود هم با پدرش که نظامی بود.. اینطور موقع ها نمیدونم چی بگم .. طرفم هیچکس نبود.. فهمیدم هیچ عدالتی نیست … نه برای مردم نه برای من نه برای اون.. از شناختی که ازش داشتم میدونستم حتما با باباشم هرشب دعوا داره.. بخاطر شخصیت خشنی که داره چقدر در اتاق رو محکم میبنده وتنهایی و بی صدا گریه میکنه..از اون روزا یه جمله تو ذهنم هی میاد ( برای صلح میجنگیم) خنده داره… خیلی خنده داره اصلا دو تا کلمه متضاد هم چطور میتونه تو یهجمله قرار بگیره و معنی داشته باشع.. به هر حال بگذریم .. اون روزا که همین چند وقت پیش بود چقدر پر از انگیزه بودم.. اما حالا هر چی بیشتر میرم جلو متوجه میشم کل زندگی تاالانم دروغ بوده

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 21:50

این حس بده خیلی بد که هر وقت کسی رو ندارم میام اینجا و غر میزنم.. البته من هیچوقت کسی رو ندارم ! فقط دیگه تحمل این همه درد و رنج به اوج خودش میرسه و اگه اینجا حرفی نزنم خل و چل میشم! میدونید من این چند روزه موضوع انقلاب رو کلا نادیده گرفتم .. فشاری که رومه فقط خودم میتونم کمش کنم و کسی نیست! این روزا بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس رهاشدگی میکنم ! خدای من اخه این چه جنگیه که بین هممون در حال رخ دادنه؟ اوه ببخشید اصلا نمیدونم حق حرف زدن با تو رو دارم یا نه ! چرا نوشتن هم دیگه حالم رو بهتر نمیکنه...من از یکی از دوستام واقعا متنفرم! هر وقت باهاش وقت میگذرونم حالم به شدت افتضاح میشه! اخه چقدر یکی میتونه رو روان آدم تاثیر بزاره ! حتما شما هم متوجه این شدید چقدر حرفام موضوع عوض میکنه ! چون خیلی ذهنم مشغوله.. ۲۶ سال زندگی کردم و هنوز وارد رابطه عاطفی نشدم چون عین چی از طرد شدن میترسم!من هنوز نتونستم شغل درست و حسابی داشته باشم .. من از این شرایط متنفرم .... از خودم هم همینطور

برچسب: نویسنده: پرهام قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 21:50

صفحه بندی